محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2986

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يكى از بنى اسد بود ، از قبيلهء ما ، صاحب رأى درست و راستى و فضيلت و خرد . به ما گفت كه در كوفه بوده كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته‌اند و ديده كه آنها را در بازار مىكشيده‌اند . » گفت : « انا للَّه و انا اليه راجعون » و اين را مكرر همىكرد . گفتيم : « ترا به خدا به خاطر جان و خاندانت از همين جا برگرد ، كه در كوفه نه ياور دارى نه پيرو ، و بيم داريم كه بر ضد تو باشند . » گويند : در اين وقت پسران عقيل بن ابى طالب پيش دويدند . داود بن على بن عبد الله بن عباس گويد : پسران عقيل گفتند : « به خدا نمىرويم تا انتقاممان را بگيريم ، يا همانند برادرمان كشته شويم . » دو راوى اسدى گويند : حسين در آنها نگريست و گفت : « از پس اينان زندگى خوش نباشد . » گويند : دانستيم كه سر رفتن دارد و گفتيم : « خدا براى تو نيكى آرد . » گفت : « خدايتان رحمت كند . » گويند : يكى از يارانش به دو گفت : « تو همانند مسلم بن عقيل نيستى ، اگر به كوفه برسى ، مردم با شتاب سوى تو آيند . » دو راوى اسدى گويند : حسين منتظر ماند تا وقت سحر رسيد و به جوانان و غلامان خويش گفت : « آب بسيار برداريد . » گويند : آبگيرى كردند و آنگاه به راه افتادند و برفتند تا به زباله رسيدند . بكر بن مصعب مزنى گويد : حسين به هر آبگاهى مىرسيد مردم آنجا به دنبال وى مىآمدند ، تا به زباله رسيد و از كشته شدن برادر شيرى خود ، عبد الله بن بقطر خبر يافت . عبد الله را از راه سوى مسلم بن عقيل فرستاده بود كه هنوز از كشته شدن وى خبر نيافته بود . سواران حصين بن نمير در قادسيه او را گرفتند و پيش عبيد الله ابن زياد فرستادند كه به دو گفت : « بالاى قصر برو و دروغگو پسر دروغگو را لعنت گوى .